تبليغاتX
Funny memories

Funny memories

Together forever… for all the time

آخه چرا؟

 چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچررررررررررررررررررررررا هیچ کس مطلب نمیزاره؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:35  توسط آلمیرنا  | 

پ نه پ!!!!!!!1

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟

پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازیم


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام


مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!! ـ


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


میگه امتحانِ چی داری؟؟؟ میگم وصایا,,, میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ وصایای الیزابت تیلور



تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه


ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته



سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید میگه پیاده میشی؟ پـَـَـ نه پـَـَـمیخوام باد لاستیکا رو چک کنم



به دوستم ميگم شب بيا خونه من با بچه ها دور هم باشيم ميگه همينجوري دور همي؟پ ن پ ميخوام پرزنتت كنم!


ميرم عابر بانك يارو داره جون ميكنه با دستگاه كلنجار ميره بعد ده دقيقه بر ميگرده ميگه شما هم كار داري؟ پ ن پ پيك موتوريم واسادم نامه اداريتونو تايپ كنين ببرم


سر جلسه امتحان به جلوییم میگم سوال 3 رو بلدی؟! میگه آره می خوای!؟

میگم پ ن پ نگرانت بودم میخواستم اگه ننوشتی بت بگم!!!



همسایمون ساعت ۱ شب پیانو زدنش گرفته رفتم دم خونش، میگه صدای پیانو اذیتتون می‌کنه؟ میگم پ نه پ می‌خواستم آهنگ سلطان قلبها رو درخواست کنم برامون بزنی‌ حالشو‌ ببریم


پلیس امنیت جلوی ماشینو گرفته هیچ گیری نداره بده به من و دوستم میلاد میگه چه نسبتی دارین؟دوستین؟ پ نه پ دوست دختر دوست پسریم تازه خونواده هامونم در جریانن



داشتم متال گوش میکردم رفیقم اومده زارت تو اتاق میگه متال گوش میکنی میگم پــــــــــ نه پــــــــــــ سنتیه!


به مامانم می گم برسم کو؟ می گه می خوای موهاتو شونه کنی؟ پ نه پ می خوام پسر همسایه بغلیو غشو کنم


تو صف ماشينهاي ونك وايسادم يارو ميگه ونك ميري آقا ؟ ميگم پ ن پ وايسادم تو نوبت انتخابات بعدي راي بدم!


ميرم نونوايي ميگم حاجي بش دانا بربري خاشخاشلري ور.ميگه سن ترك سن؟ميگم پ ن پ لرم آپگريد شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 19:47  توسط آلمیرنا  | 

هری پاتر به روایت کارگردانان ایرانی

 

من(آلمیرنا) خودم از  طرفدارایه هری پاتر م امید وارم شمام دوسش داشته باشید:

هری پاتر به روایت کارگردانان ایرانی




ما پیش بینی کرده ایم که اگر هر کدام از کارگردانان ایرانی بخواهند فیلم هری پاتر را بسازند چه اتفاقی می افتد:

مسعود کیمیایی:

نام فیلم: هری پاتر و چاقوی دسته سفید


در قسمت جدید هری پاتر(با بازی پولاد کیمیایی) خسته و شکسته خورده از جادوی لورد ولدومرت سر به کوی و بیابان گذاشته است. هری تنهاست...او جفای روزگار کشیده...دامبلدور او را از هاگوآرتز اخراج کرده است...رون بعد از مدتها دوستی از پشت به او خنجر زده... جنی ویزلی یک لگد اساسی به او و عشقش زده است و با یکی دیگر روی هم ریخته.
هری در بین راه ناگهان توسط لرد ولدورت ربوده میشود و او را می برند آنجایی که اهالی هاگوآرتر در انجا نی انداختند. در آنجا با چوب جادوی ضامن دار تولیدی زنجان روی صورت هری پاتر پوستر خط آهن تهران-قزوین را طراحی میکنند.
در همین حال ناگهان پروفسور دامبلدور(با نقش آفرینی فرامرز غریبیان) وارد میشود و پس از لت و پار کردن بازیگران میپرد هری را کول میکند و دوان دوان از صحنه خارج میشود.

توضیح: در تمام طول مدت تولید و پیش تولید فیلم جواد طوسی فیلم را یک شاهکار معرفی میکند که خود جی کی رولینگ هم لنگه آنرا ندیده و امیر قادری یک مستند 3 ساعته از فیلم 2 ساعته "هری پاتر و چاقوی دسته سفید" ساخته کیمیایی میسازد. فیلم به جشنواره نمیرسد و آرش خوشخو این حرکت کیمیایی را یک سیاست بسیار هوشمندانه از استاد مسلم سینمای ایران میداند.

تهمینه میلانی:

نام فیلم: هرمیون در هاگوارتز

هرمیون و جنی ویزلی دختران بدبخت و بیچاره و مظلومی هستند که تحت ظلم چند نفر از مردان رزل و پست و [...] در هاگوآرتز قرار گرفته اند.
هری پاتر( با بازی محمد رضا فروتن) و رون (با بازی آتیلا پسیانی) به هرمیون و جنی زور میگویند و از آنها میخواهند که ظرف ها را بشویند و برایشان ورد قرمه سبزی بخوانند. رون, هرمیون را بی رحمانه کتک میزند نمیگذارد او از هاگوآرتز بیرون برود و هری هم با کمربند, جنی را سیاه و کبود میکند.
هرمیون و جنی برای دفاع از حق خودشان به سراغ پروفسور دامبلدور(با یک نقش آوری خفن و خیره کننده از جمشید هاشم پور) میروند که چند وقتی است با تنی چند از جادوگران بازنشسته هاگوآرتز سازمان حمایت از حقوق زنان را تاسیس کردهاند. دامبلدور پس از شنیدن شکایت آنان سوار بر یک جاروی پرندهای تولیدی شرکت ایران خودرو میشود و به سمت هاگوآرتز میرود تا حساب هری و رون را کف دستشان بگذارد و حق و حقوق هرمیون و جنی را از حلقومشان بیرون بکشد.
او در انتهای فیلم هری را به سوسک و رون را به گودزیلای پلاستیکی تبدیل میکند تا عبرتی باشد برای مردان دیگر.

جعفر پناهی:

ما که فیلمهای بدون مجوز را نگاه نمیکنیم... شما هم نگاه نکنید... مخصوصآ اگر دختر هستید...پس فردا لباس پسرانه می پوشید میروید ورزشگاه آزادی تا هنر گلزنی محسن خليليرا از نزدیک تماشا کنید آنوقت میایند یقه مارا میگیرند.

بهرام بیضایی:

روزهای اول:
روزنامه ها با تیتر درشت مینویسند: بیضایی باز میگردد / سگ کشی تکرار میشود / آه ای استاد کجا بودی تا حالا ؟
چند روز بعد : به دلیل شور شدن نهار محمدرضا گلزار و جوشیده بودن چای آقای کارگردان در سر صحنه بیضایی از ساخت فیلم منصرف شد.
چند روز بعد تر: بیضایی باز هم برگشت.

دو سال بعد : بعد از کلی رفت و برگشت بیضایی رفت که دیگر برنگشت. وزارت ارشاد برای ترویج فرهنگ ازدواج خواستار جاری شدن صیغه عقد بین هری پاتر و جنی ویزلی شد و بیضایی ابتدا کمی برای وزارت ارشاد چشم و ابرو آمد و سپس گفت"همینه که هست... میخواین بخواین و نمی خواین هم نخواین" و همچنین در ادامه اضافه کرد که "عمرآ ".

چهار سال بعد بیضایی فیلنامه هری پاتر را تغیر میدهد و شروع به ساخت فیلمش میکند.

به دلیل مین گذاری و حفر خندق در اطراف محل فیلمبرداری تا به حال هیچ خبرنگاری جرات ورود به محدوده فیلمبرداری را نکرده است.

در خبر ها آمده که مژده شمسایی با گریم در نقش هری پاتر حضور پیدا میکند. طبق آخرین اخبار او در نقش هری پاتر تمام شخصیتهای مذکر و پلید ماجرا را لت و پار می کند و در پایان همچون سوپر من, پدر و مادر و جد و آباد لرد ولدومورت را جلوی چشمش میآورد.

سیروس مقدم:

سریال هرگس(ترکیبی از هری پاتر و نرگس)

هرمیون که یک دختر آفتاب مهتاب ندیده و نسخه دوم فرشته مهربان است که نسخه اول آن پینوکیو را آدم کرد. او خواهری دارد که از عکس وی به جای پوستر طبیعی مادر فولاد زره میتوان استفاده کرد. خواهر هرموین بعد از اینکه با جادو جمبل قاپ رون ویزلی را میدزد میفهمد که یک مشکل اساسی سر راه وجود دارد. پدر رون معروف به شوکت ویزلی کلآ و اساسآ با این قضیه مشکل دارد او معتقد است مادر فولاد زره هم از خواهر هرمیون طبیعی تر است و هم پسرش فولاد زره است و میشود زد توی کار بازار بازار آهن و فولاد.
در این میان ناگهان هرمیون وارد صحنه میشود....از آنجایی که کلآ هر چیزی که داخلش صحنه باشد سانسور خواهد شد وی از صحنه خارج و این بار وارد داستان میشود.
چی؟ باقی داستان؟ خب آخر همه سریالهای تلویزیونی که مشخص است. عشق...وفا... دوستی... ایدز ... و از این جور مسائل.
پی نوشت: به دلیل اصلاحیه وزارت ارشاد تمام صحنه های مربوط به هری پاتر به دلیل وجود جای ماچ جنی ویزلی بر روی لپش سانسور شده و او فقط در یکی دو صحنه به صورت وصله پینه به عنوان سیاهی لشکر حضور دارد.

ایرج قادری:

هری پاتر(با بازی ایرج قادری) یک جادوگر آرام و ساکت است و هرمیون یک جادوگر جوان وابله وخام و یک نسل سومی به شدت خلافکار و بی مخ است.
در ادامه فیلم هری پاتر عین فرشته نجات با دو سه تا نصیحت آبدار هرمیون را در حالی که دو سه تا تیزی در بدنش فرو کرده اند و دو گالن خون از او رفته است متحول میکند. و اینبار هرمیون که ظرف مدت سی دقیقه به یک انسان با فهم کمالات تبدیل شده است هری پاتر را همراهی میکند تا به جنگ لورد وولدومرت بروند.

در پایان فیلم به دلیل پایان بندی هندی ماجرا به جای ایرج قادری, آمیتاباچان بدل او در نقش هری پاتر خواهد بود و یک موزیک متن به شدت حزن انگیز هندی هم به فیلم اضافه می شود.


قاسم جعفری:

متاسفانه قبل از ساخته شدن فیلم خانم رولینگ با خبر دار شدن از این اتفاق خودش را حلق آویز کرد و فیلم ساخته نشد. با این اتفاق داغ ندیدن این فیلم بر دل جامعه هنری ایران ماندگار شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 19:5  توسط آلمیرنا  | 

سه آمريكايي و سه ايراني(فوق العاده جالب)

سه آمريكايي و سه ايراني(فوق العاده جالب)


سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.
سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 19:2  توسط آلمیرنا  | 

بازم سلامممم!

سلام به همگی عیدتون مبارک چرا ما اینقدر کم شدیم؟

امیدوارم همه سال خوبی کنار خانوادتون داشته باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 19:2  توسط آلمیرنا  | 

HAPPY NEW YEAR

سلام به بر و بچه های گل مدرسمون ایرانمون و حالا همه ی کسایی که نوروز و امسال جشن گرفتن!

خوبین خوشین؟!

عید همگیتون مبارک! سال فوق العاده ای داشته باشین! (منم همین طور!)

همین!
بای...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 8:26  توسط گیلدا  | 

سلام

تعریف  کردم جو گیر شدین....

یه وقت آپ نکنیدااااااااااااااااااااااااااااااااا

باشه خودم آپ می کنم...

اون روز دیر رفتم مدرسه... معاونمون گفت: دیر اومدی دخترم؟

من:بله!!!

اون: خیلی ممنون!

من: خواهش می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون:

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد که نتونستم خنده مو کنترل کنم

 

بعدش رفتم سر کلاس... عربی داشتیم... خانم ۴۰ درس داد قواعدو بعد یه جمله نوشت و گفت:

ساغر این جمله رو مجهول کن..

منم مراحلو توضیح دادم... یه جا باید به یه حرف ضمه می دادیم... 

من فتحه و کسره و ... همه چیو گفتم جز ضمه...

خانم ۴۰  نگام کرد و گفت: ضمه

من: منظورم همون بود دیگه!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 22:19  توسط ساغر  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااام

به... ایول بابا .... بچه ها راه افتادینا!!!!

من که آپ های شما رو دیدم انرژی گرفتم!!!

می خوام دو نمونه از سوتی های دبیرامون و بگم:

اون روز خانم م داشت درس می داد... یه قسمت از حرفاش بود که می خواست بگه یه مسئله ای در مورد فلان چبز صدق نمی کنه... همش دو عبارت: صادق نیست و صدق نمی کنه رو به کار می برد که یه دفعه این دوتا رو قاطی کرد و گفت: صادق نمی کنه!!!

خانم پ هم یه بار میون حرفاش گفت: رئیسا فقط رئیسیت میکنن!!! من که شنیدم می گن ریاست... نه رئیسیت... شما چطور؟!!

 

راستی خودم هم اون روز یه کلمه ی جدید اختراع کردم: خرگوش!

خانم ج داشت درس می داد... می خواستم تو کل عمرم یه بار از دوستم یه سوال درسی بپرسم...داشتم می پرسیدم دوستم گفت: هیسس (یعنی که دارم گوش می دم)... منم اعصابم خرد شد و گفتم: اه... خرگوش!!

خر گوش یعنی کسی که تو خیلی خوب گوش دادن خودشو می کشه... مثل خرخون که تو درس خوندن خودشو می کشه... یعنی خرگوش بر وزن خر خون!!!

نظرتون چیه؟؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:21  توسط ساغر  | 

سلامی چو ...

سلام به همه ی بر و بچه های گل پایه ی دوم مدرسه ی ...! خوبین خوشین سلامتین؟؟؟!

خبر خاصی ندارم. فقط سلامتی یا به گل سارینا برد پرسپولیس و ...!!!

به هر حال امیدوارم خوب و خوش باشین.

تا آپ بعدی... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 19:48  توسط گیلدا  | 

؟؟!!

سلام!!!!!!!!!!!

طبق معمول(!) ببخشید به خاطر دیر آپیدن!!!!!!!

دلم حسابی تنگیده بود ...

اومدم برای گفتن ۲ نکته :

۱)       تولد   تولد   تولدت مبارک !!!

                       مهدیس جونم تولدت مبارک

۲)    شکسته شدن طلسم فوتبالی رو به همه استقلالی ها و پرسپولیسی ها جدا تبریک می گم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا بعد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:28  توسط سارینا  | 

نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟...

نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟...



گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.

ما همه آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.دلخوشی افتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذرآفتابگردان را می کارد، مطمئن است که اوخورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. روز که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:

نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:19  توسط ساغر  | 

آغازی دوباره

سلام

من برگشتم...

تصمیم دارم این وبو دوباره را بندازم....

نمی دونم از این به بعد کیا همراهم خاهند بود... ولی به زودی مشخص میشه....

این دفعه اومدم تا برای همیشه بمونم.... البته زیادم مطمئن نیستم....

مهم اینه که شروعش خوب باشه.... آخرشو خدا می دونه...

امیدوارم همراهان جدیدم این بار محکم تر و صمیمانه تر نوشتن این وبو ادامه بدن و رفیق نیمه راه نشن...

فک می کنم واسه شروع کافی باشه.... به زودی با پست های اختصاصی و ویژه و تغییراتی در این وبلاگ همراه با دوستان جدید در خدمتتون خواهیم بود...

تا بعد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:28  توسط ساغر  | 

اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد...

سلام. از اونجایی که داوطلبان عزیز کنکور مشتاقانه منتظر نتایج درخشان آزمون هستند، تصمیم گرفتم این مطلب رو برای روحیه دهی به این عزیزان و کاهش استرس براشون بذارم....

 ***********

 

 اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالیکه . . .

 

1 – در سال ، 52 جمعه داریم و میدانید جمعه ها فقط برای استراحت است. به این ترتیب 313 روز می ماند.

 

2 – حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر ، باقی می ماند.

 

3 – در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی می ماند.

 

4 – اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود. پس 126 روز باقی می ماند.

 

5 – طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز دیگر باقیست.

 

6 – یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است اجتماعی ، و این خود 15 روز از کل سال است. بنابراین 81 روز از سال باقی می ماند.

 

7 – روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان، 36 روز دیگر باقی می ماند.

 

8 – تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست.

 

9 – در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی می ماند.

 

10 – سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در بر میگیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.

 

11 – یک روز باقیمانده همان روز تولد شماست، چگونه میتوان در آن روز بخصوص درس خواند !!!

 

پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:58  توسط ساغر  | 

ساغر گمگشته باز آید به وبلاگ غم مخور!!!

سلام

از این که مدتی نبودم عذر می خوام...

با این وجود یه سری نکات رو باید عرض کنم:

نویسندگانی که نمی خوان آپ کنند خب آپ نکنند. مجبور نیستند.

ولی بقیه باید هر روز آپ کنند.

همین

فعلا بای 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:9  توسط ساغر  | 

احتیاط شرط عمله؟؟؟؟؟؟

سلام

خوبین؟ خوشین؟ شادین؟

امروز با یه خاطره ی دیگه از شادبازی هامون اومدم... البته نه چندان بانمک

اون روز داشتیم بایکی از دبیرا راجع به یه موضوعی (که الان یادم نیست چی!!!) بحث می کردیم.

بعد دبیرمون یه چیز گفت که بعدش آلمیرنا که می خواست یه چیزی گفته باشه‌ جواب داد: احتیاط شرط عمله....

بهش گفتم: ببخشید؟ احتیاط شرط عقله! اون اعتیاده که شرط عمله!!!!!!

حالا نظر شما چیه؟

بالاخره احتیاط شرط عمله؟

یا احتیاط شرط عقله؟

یا عقل شرط عمله؟

یا اعتیاد شرط عقله؟

یاااااااااااااااااااااا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:53  توسط ساغر  | 

تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد

 

سلام دوستان. من که پیش بچه ها کم آوردم. پس تأخیر منو تو آپ کردن مورد عفو قرار بدین. دیگه تعطیلاته و خاطره ای درمورد مدرسه ندارم. پس با اجازه ی دوستان خاطره ای از خودم ولی با اصطلاحات خودمون واستون میذارم.

اون روز خانم 60 کلی واسه تعطیلاتمون تمرین داده بود. منم مثلا عین کلاس اولی ها شرحشو توی دفترچه یادداشتم نوشتم. بعد با کلی زحمت و به کمک بچه ها اون تمرینا رو لغو کردیم. بعد من خوشحال خوشحال برگه ای رو که توش شرح تمرینا رو نوشته بودم نابود(قابل توجه گیلدا جون) نابود کردم. بعدشم که به قول معروف هیچ تمرینی نداشتیم. از اون جایی که این پست کاملا بی مزه، مسخره و بی ربط بود، واستون یه مطلب میذارم که حوصله تون سر نره:

 

 

تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد :

.

.1 روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.

.

2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد،

تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.

.

3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد.

.

4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد.

.

5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.

.

6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنید......

.

.

 

با تشکر از همه ی کسانی که بی جهت ما را در این پست یاری کردند........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:29  توسط ساغر  | 

سلام دوستای خوشگلم!!!

خبرای مدرسه که تموم شد!! من اومدم اینجا تا سال نو رو تبریک بگم!!!  

سارینا جونم که رفت مکه امروز...خوش به حالش!!!  

راستی دلم برای همون دوستم ر.ک هم خیلی تنگ شده!!!

اوه اوه مامان صدام زد...بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8:59  توسط پارمیدا  | 

خداحافظ بچه ها!!!

الاسلام عليك يا اهل الكلاس ... !!!
كيف حالك؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

 انا ساذهب الي مدينه النبي انشاالله!!!!!!!!!!!!!

ببخشيد اين جوري شروع كردم! دارم عربي تمرين مي كنم( دور از چشم خانم ۳۰!!!)

اومدم خدافظی. حلالم کنی.....................................د !!!

حدس بزنین الان که دارم می آپم کجام؟!  

.....

....

...

..

.

خونه گیلدا اینا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جای شما (بر و بچ کلاس خودمون البته!)خالی!!!

یکی دیگم اینجاس!!!!!!!!!!!!!!!!!

ر.ک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گرفتین کی دیگه ؟؟!!رفتیم خونشووووون ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ازش پرسیدم : تو وقتی می رفتی مکه چه احساسی داشتی ؟!!

گفت: داشتم لواشک می خوردم!!!!!!!!!!!!!!!

همین که اسم لواشک اومد گیلدا این شکلی شد

خو...................................................ب دیگه!

فکر کنم این آخرین آپم تو سال ۸۷ باشه. امیدوارم آخریش تو کل عمرم نباشه!!!!!!!

اگه ندیدمتون حلالم کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تعطیلات خوش بگذره!

واسه مام دعا کنید( مام واسه شما دعا می کنیم !)

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 18:32  توسط سارینا  | 

سلام سلام ! منم اومدم ...

سلام !!! منم به خاطر دیر آپ کردنم ببخشید !!

به هر حال ......

جاتون خالی (مخصوصا جای ساغر جون که امروز نیومده بود) ... امروز کلی حال کردیم ...

زنگ اول بیست بیست بود  !! خانم ... نیومده بود(خدا رو شکر!!) ! می خواستیم بریم حیاط ... نذاشتن! مام که کم نمیاریم ! انقدر سر کلاس شلوغ کردیم (یه وقت فکر نکنین رقصیدیمااااااااااااا !!!!) تا خودشون مارو با التماس بردن حیاط !!!

اول یکم به یاد دوران جاهلیت بازی کردیم ! بعد رفتیم یه گوشه نشستیم و تعریف خاطرات بامزه ... حرفیدیم و خندیدیم ...

البته ...

زنگ بعدش(زیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) دبیرمون عوض همه ی خوشگذرونیارو درآوردن و از اونجایی که به ما علاقه ی شدیدی دارن(!!) لطف کردن گفتن 15 ام فروردین امتحان می گیرن(از 3 تا فصل خوشگل ...)!!!!!!!! آخه کی بعد سیزده به در حال درس خوندن داره!هان ؟؟ اونم زیست ...

و اما سوتی زنگ تفریح ...

زنگ که خورد همه رفتن کلاس 101...

مثل همیشه ... همه وسط .... دستا بالا .....! مجلس زیادی گرم شده بود و هیچ کی از اومدن دبیرا خبر نداشت که ...

تو همون حالت(همه وسط ... دستا بالا !)خانم ... (دبیر ریاضیمون!) در کلاس 101 و باز کردن و چشمشون به جمال بچه های 102 & 101 روشن شد !

و .......

بروبچ سر به زیر102 که بازم از رو نرفتن اومدن ادامه برنامه رو تو کلاس خودمون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اما زنگ سوم ...

خدا خانم ...(دبیر ادبیاتمون) و خیر بده که وقتی اومدن گفتن : هرکی هرکار می خواد بکنه !!!!!!!!!

مام یه دست حسابی زدیمو ...

این زنگم به خیر گذشت ...

زنگ آخر(ریاضی!!!!!!) با آبروی تمام و کمال جلو دبیرمون نشستیم و تمرین حلیدیم ....

به هر حال؛ در کل(البته با حذف زنگ زیست!)روز باحالی بود !!! خیلی خوش گذشت !!!!!!!!!!!

بسه دیگه ! زیادی حرفیدم (عوض همه آپ نکردنا!) !!

تا آپ بعدی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:12  توسط سارینا  | 

با سلام... اول بگم: لطفا ۴ پست پایین رو اول بخونین و بعد این رو!! (با عرض شرمندگی اگه نگم یادم میره!!)

دیدم امروز دوستان ترکوندن گفتم منم بترکونم(حاجی ت ت ترکووووووونده ا!!! )

یه اتفاق عجب افتاد(علاوه بر اونایی که گیلدا جون گفت)

امروز بالاخره یکی از دبیرامون یعنی دبیر زبانمون گفت: کلاس شما خیلی خوبه و اصلا بی انضباط نیست!!!

ماهم به این حالت شدیم:

دبیرمون گفت نه جدی میگم۱!!!!

و ماهم :

امروز منو سارینا رفتیم باهم درس(زبان) جواب بدیم. در مورد خرید و فروش بود.(مکالمه)

اولش که حرفای معمولی...

بعد سارینا گفت:این فقط ۲۰ هزار تومنه!!!!!  و منم گفتم: پولمو واسه این هدر نمیدم!! بای!!

پ.ن: بچه ها معذرت... اگه ناراحت شدید که بعد از شما آپ کردم.ئلی فعلا اولای کار وبلاگه باید زود زود آپ شه!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:33  توسط پارمیدا  | 

شادددد

سلااااااااااااااام

این تلویزیون هم یه کم شاده... نه؟

داشتم کارتون «سفرهای علمی» رو می دیدم. شاید بعضی از شما این کارتون رو دیده باشین. امروز که خیلی جالب بود.

قرار بود نمایش جک و لوبیای سحر آمیز و اجرا کنن. یه نکته ی جلبش این بود: صدای این معلمشون خیلی شبیه صدای یکی از دبیرای ماست. وقتی معلمشون می گفت: کلرو پلاست، یاد دبیر زیستمون می افتادم چون واقعا کرکر خنده بود!!!!!!

و اما نکته ی مهم ترش:

نمایش اونا طوری بود که در حین اجرای نمایش به جای اینکه بازیگرا با هم حرف بزنن معلمشون داستانو تعریف می کرد. حالا بشنوید داستانه رو:

روزی روزگاری یه پسری بود به اسم جک که با مادرش زندگی می کرد. اونا خیلی فقیر بودن. یه روز مادر جک بهش گفت که گاوشونو بفروشه. جک هم وقتی می خواست گاو رو بفروشه یه نفر بهش چند تا لوبیا داد و گفت این لوبیا ها خیلی خوبن! جک هم گاو رو با اون عوض کرد و به خونه برد. مادرش اصلا از لوبیا ها خوشش نیوومد و اونا رو به طرف باغچه پرت کرد. (حالا بشنوید جالبترین قسمت داستانو) بعد لوبیا رشد کرد و تبدیل شد به یه لوبیای بزرگ و سحرامیز و از اون به بعد جک و مادرش به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند!!!

واین هم پایان نمایش... به نظر شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:1  توسط ساغر  | 

یکی از بهترین روزای کلاس ...!

سلام به همه ی بچه های گل مدرسه ی ... !!!!!!!!!!!!!! و به خصوص کلاس ِ... !!!!!!!!!!

حالتون خوبه دیگه؟!
راستش مطلب خاصی به ذهنم نرسید که بخوام آپ کنم  ولی یه جورایی حیفم اومد از ماجرای امروز بی خبر بمونین!

امروز پنج شنبس و ما ( طبق روال) قرار بود ساعت ۱۱ تعطیل شیم که متاسفانه برامون کلاس جبرانی( ادبیات و ریاضی )گذاشتن. ما هم که چاره ای جز قبول کردن نداشتیم! تا ساعت ۱۱ همه چی به خوبی و خوشی سپری شد اما بعدش( چشمتون روز بد نبینه!) سر زنگ ادبیات حدودا آخرای زنگ بود که خانم (۹)! متوجه شدن دو نفر از بچه ها یه کتاب کار دستشونه. وا........ی! یک دفعه چنان دادی بر سرشون زدن که هممون حتی جرات حرف زدن نداشتیم. تا آخر زنگ هی خانم اون دو نفر و دعوا می کرد هی ما یه قدم به سکته زدن نزدیک می شدیم. فقط دو قدم تا سکته ی کامل باقی مونده بود که خوشبختانه زنگ و زدن!

حالا این یکی رو گوش کنید. ما که بعد از گذروندن یه زنگ بسیار بسیار عالی و لحظاتی بسیار بسیار شیرین واسه زنگ ریاضی آماده بودیم (در حالی که تمام بدنمون رو ویبره بود!) منتظر بودیم تا خانم اشکالاتمونو برطرف کنن که بعد از حل کردن سوالا ( چون ما خیلی ساکت به درس گوش می دادیم) خانم تصمیم گرفتن روی ما رو کم کنن و تو فاصله ی  ۱۰ دقیقه به زنگ گفتن برگه در بیارین! ......................................................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما... زیاد نگران نباشید!

ما وقت کم  آوردیم و زنگ خورد و خانم دلش به حالمون سوخت و امتحان لغو شد!
اما واقعا چه روزی بود امروز! کلی حال کردیم. امیدوارم هیچ وقت چنین روزایی رو نبینین. اما اگه دیدین ... !
فکر کنم مامان بزرگه (۴۰)! حق داره که میگه: هر روز باید صدقه بدیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:55  توسط گیلدا  | 

سرآغاز

سلام دوستان

بی مقدمه شروع می کنم...

امروز اولین روزه....

اولین روز funnymemories به امید اینکه تا مدت ها باشه و باشیم...

باشیم و از باهم بودن بگیم و از خاطرات و لحظاتمون...

با وجود همه ی دیوونگی ها و سوتیامون.

این وب فقط یه بهونست؛ بهونه ای واسه اینکه باور کنیم با همیم، واسه اینکه شمارو تو لحظاتمون شریک بدونیم...

اینجا یه وبلاگ گروهی نیست. اینجا یه دفترخاطرات گروهیه، دفترخاطراتی که بتونه همه ی لحظات و خاطرات و با هم بودن ها رو تو خودش جا بده و حفظ کنه

تا ابد نگهشون داره تا بتونه دوستی ها و با هم بودنمون رو تداوم ببخشه

امیدوارم تو این لحظات شما همیشه در کنارمون باشید و با خاطراتمون آشنا بشید.

امروز، روز شروعه، شروع دوستی ها، شروع خاطرات، شروع لحظات.... و شروع funnymemories...

تنهامون نذارید!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:55  توسط ساغر  |